
ویلیام (ولک) لوکزنبرگ
متولد: 1923, دومبرووا گورنیچا، لهستان
او از اولین شب تهاجم آلمان به لهستان می گوید [مصاحبه: 1990]
از همان شب اول همه چیز تغییر کرد. همان شب اول تمام شهر در خاموشی فرو رفت. و مقررات حکومت نظامی برقرار شد. پس از تاریكی هوا، هیچ کس نباید از خانه خود خارج می شد. در اولین شب به یادماندنی، یكی از همسایه های ما... مرد جوانی می خواست از خیابان عبور کند و نمی دانست که فقط با عبور از خیابان... قانون حکومت نظامی شکسته می شود... نقض می شود. و یک سرباز آلمانی گفت: "ایست!" اما او به دویدن خود ادامه داد. او را در تمام طول راه با مسلسل به رگبار بستند و او درست در مقابل خانه ما به زمین افتاد. سپس آلمانی ها شروع به فریاد کشیدن كردند، مردها بیایند بیرون، همه مردان بیرون بیایند تا در حمل جسد کمک کنند و من به همراه چهار نفر دیگر او را حمل کردیم. چون او را طوری با مسلسل گلوله باران کرده بودند که بدن او از وسط نصف شده بود. وقتی به خانه رسیدم سر تا پایم پر از خون شده بود و به خاطر می آورم که وقتی وارد خانه شدم، مادرم به من كه كاملاً خون آلود بودم چه نگاهی انداخت. دیدن این صحنه... چیز هولناکی بود. کاملاً آغشته به خون بودم، همیشه قیافه مادرم را به یاد می آورم... وحشت در چهره مادرم و فریادی که کشید، وقتی مرا با آن لباس های خونی دید. و این شب اول بود. اولین نشانه... نمی دانستیم چه اتفاقی قرار است رخ دهد و شب اول، تجربه بسیار وحشتناکی بود.
از همان شب اول همه چیز تغییر کرد. همان شب اول تمام شهر در خاموشی فرو رفت. و مقررات حکومت نظامی برقرار شد. پس از تاریكی هوا، هیچ کس نباید از خانه خود خارج می شد. در اولین شب به یادماندنی، یكی از همسایه های ما... مرد جوانی می خواست از خیابان عبور کند و نمی دانست که فقط با عبور از خیابان... قانون حکومت نظامی شکسته می شود... نقض می شود. و یک سرباز آلمانی گفت: "ایست!" اما او به دویدن خود ادامه داد. او را در تمام طول راه با مسلسل به رگبار بستند و او درست در مقابل خانه ما به زمین افتاد. سپس آلمانی ها شروع به فریاد کشیدن كردند، مردها بیایند بیرون، همه مردان بیرون بیایند تا در حمل جسد کمک کنند و من به همراه چهار نفر دیگر او را حمل کردیم. چون او را طوری با مسلسل گلوله باران کرده بودند که بدن او از وسط نصف شده بود. وقتی به خانه رسیدم سر تا پایم پر از خون شده بود و به خاطر می آورم که وقتی وارد خانه شدم، مادرم به من كه كاملاً خون آلود بودم چه نگاهی انداخت. دیدن این صحنه... چیز هولناکی بود. کاملاً آغشته به خون بودم، همیشه قیافه مادرم را به یاد می آورم... وحشت در چهره مادرم و فریادی که کشید، وقتی مرا با آن لباس های خونی دید. و این شب اول بود. اولین نشانه... نمی دانستیم چه اتفاقی قرار است رخ دهد و شب اول، تجربه بسیار وحشتناکی بود.
كمی پس از حمله آلمان به لهستان در سپتامبر1939، به خانواده ویلیام دستور دادند به یک محله یهودی نشین بروند و برادرش به اردوگاه کار فرستاده شد. ویلیام به مأموران رشوه داد تا برادرش را از بیمارستانی که قرار بود تخلیه شود و بیماران آن به آشویتس فرستاده شوند، مرخص کنند. ویلیام پس از فرار از اردوگاه به منظور پرستاری از برادرش زندانی شد. او به بلشهامر، گلایویتس (محلی که همسر آینده اش را ملاقات کرد) و اردوگاه های دیگر فرستاده شد. ویلیام هنگام راه پیمایی مرگ نزدیک مرز اتریش از حال رفت، اما سپس آزاد شد. والدین و برادرش کشته شدند.
US Holocaust Memorial Museum - Collections
حکومت آلمان بر اروپای اشغالی »