United States Holocaust Memorial Museum The Power of Truth: 20 Years
Museum   Education   Research   History   Remembrance   Genocide   Support   Connect
Donate
دایرة المعارف هولوكاست

 

 

 

تاریخ شخصی

هانه هرش لیبمان
متولد: 1924, كارلسروئه، آلمان

او در باره یکی از بازدیدهای "انجمن کمک به کودکان" و زندگی در لوشامبون- سور- لينون صحبت می کند. [مصاحبه: 1990]

نسخه كامل:

یک مددکار از انجمن کمک به کودکان به دیدن مادرم آمد و به او گفت که دهکده ای به نام... لوشامبون... وجود دارد ... و گفت که هدف او کمک به جوانان و خارج کردن آنها از اردوگاه است و در صورت موافقت مادرم، مرا هم با خود می برد. مادرم از من پرسید که مایلم بروم یا نه و من گفتم "البته." و او اصلاً نگفت "دلم برایت تنگ می شود، نمی خواهم ... بروی" یا حرف هایی از این دست. مادرم اجازه داد من بروم. او آنقدر مرا دوست داشت که اجازه داد بروم. چون والدینی هم بودند که نگذاشتند فرزندانشان اردوگاه را ترک کنند. با تعجب به من نگاه نکنید. درسته. والدینی هم بودند که نگذاشتند فرزندانشان اردوگاه را ترک کنند. باورکردنی نیست، اما آنها مخالفت کردند. مادرم اجازه داد، و من به همراه شش جوان ... نوجوان دیگر، اول سپتامبر 1941 به سمت لوشامبون راه افتادیم. لوشامبون خود بهشت بود. ما آزاد بودیم. در یک خانه زندگی می کردیم که هرچند ساده و ابتدایی بود اما به هر حال یک خانه بود. البته وضعیت غذا خیلی بهتر بود. اما در ابتدا نمی توانستیم تمام نانی را که به ما می دادند بخوریم. نه اینکه مقدار نان خیلی زیاد باشد، بلکه بیشتر از مقداری بود که می توانستیم بخوریم. به همین دلیل نان را حسابی برشته می کردیم و در بسته های کوچک می گذاشتیم و به اردوگاه می فرستادیم، چون مدام نگران آنچه در اردوگاه اتفاق می افتاد بودیم. به همین دلیل، همه ما بسته های کوچکی درست می کردیم و برای آنها می فرستادیم.

یک مددکار از انجمن کمک به کودکان به دیدن مادرم آمد و به او گفت که دهکده ای به نام... لوشامبون... وجود دارد ... و گفت که هدف او کمک به جوانان و خارج کردن آنها از اردوگاه است و در صورت موافقت مادرم، مرا هم با خود می برد. مادرم از من پرسید که مایلم بروم یا نه و من گفتم "البته." و او اصلاً نگفت "دلم برایت تنگ می شود، نمی خواهم ... بروی" یا حرف هایی از این دست. مادرم اجازه داد من بروم. او آنقدر مرا دوست داشت که اجازه داد بروم. چون والدینی هم بودند که نگذاشتند فرزندانشان اردوگاه را ترک کنند. با تعجب به من نگاه نکنید. درسته. والدینی هم بودند که نگذاشتند فرزندانشان اردوگاه را ترک کنند. باورکردنی نیست، اما آنها مخالفت کردند. مادرم اجازه داد، و من به همراه شش جوان ... نوجوان دیگر، اول سپتامبر 1941 به سمت لوشامبون راه افتادیم. لوشامبون خود بهشت بود. ما آزاد بودیم. در یک خانه زندگی می کردیم که هرچند ساده و ابتدایی بود اما به هر حال یک خانه بود. البته وضعیت غذا خیلی بهتر بود. اما در ابتدا نمی توانستیم تمام نانی را که به ما می دادند بخوریم. نه اینکه مقدار نان خیلی زیاد باشد، بلکه بیشتر از مقداری بود که می توانستیم بخوریم. به همین دلیل نان را حسابی برشته می کردیم و در بسته های کوچک می گذاشتیم و به اردوگاه می فرستادیم، چون مدام نگران آنچه در اردوگاه اتفاق می افتاد بودیم. به همین دلیل، همه ما بسته های کوچکی درست می کردیم و برای آنها می فرستادیم.

خانواده هانه صاحب يك استوديوی عكاسی بودند. در اكتبر 1940، او و اعضای خانواده اش به اردوگاه گورس در جنوب فرانسه تبعيد شدند. در سپتامبر 1941، "انجمن كمك به كودكان" هانه را نجات داد و او در اقامتگاه كودكان در لوشامبون- سور- لینون مخفی شد. مادر او در آشويتس جان خود را از دست داد. در سال 1943، هانه توانست اوراق هویت جعلی تهیه کند و با عبور از مرز وارد سوئیس شد. او درسال 1945 در ژنو ازدواج كرد و يك سال بعد صاحب يك دختر شد. هانه در سال 1948 وارد ايالت متحده شد.

— US Holocaust Memorial Museum - Collections

Copyright © United States Holocaust Memorial Museum, Washington, D.C.