
داوید (دودی) برگمان
متولد: 1931, ویلیکیه- بیخکوف، چکوسلواکی
داوید از نجات خود به دست زندانیان پیش از انتقال به کوره جسدسوزی داخائو می گوید [مصاحبه: 1990]
وقتی رسیدیم، من از حال رفته بودم، من... جزو سه نفری بودم که از میان 150 نفر زنده موندم. بقیه... بقیه اونها همه مرده بودن. منوبلند کردن... یک نفر دستهام و یک نفر دیگه پاهام رو گرفت و پرتم کردن روی برانکارد... تا ببرنم به کوره جسدسوزی. همه رو می بردن اونجا... هدفشون این بود. و کسی که من رو می برد... به نحوی فهمید که دستم تکون خورد، فهمید که هنوز زنده ام. واسه همین زندگی خودش رو به خطر انداخت و من رو به بازداشتگاه برد. اونجا در واقع مثل حمام بود. و اونموقع من گیج بودم، واقعاً نمی دونستم کجام. فکر می کردم... وقتی در حمام به هوش اومدم و... فکر کردم که زنده نیستم. درست مثل این بود که رفتم اون دنیا. "این آدم ها اینجا چیکار می کنن؟ من کجام؟" و فکر کردم که... که... به کلی گیج شده بودم. حتی نمی تونستم حدس بزنم که کجام. و بعد یک نفر اومد بالای سرم و بهم گفت چه اتفاقی افتاده، گفت که "فقط چند ثانیه تا پرت شدن در کوره جسدسوزی فاصله داشتی، و اونها متوجه شدن که هنوز زنده ای." اونها گفتند: "تو اولین جوون با این سن و سال هستی که جون سالم به در بردی." بعد هم اونها من رو بردن و در بازداشتگاه خودشون مخفی کردن. وگرنه من حتی قرار نبود که اونجا باشم. من از نظر اونها شدم یک قهرمان. در آنجا پدرهایی بودن که می گفتن، خوب، اگه من تونستم نجات پیدا کنم پس ممکنه که بچه های اونها هم بتونن زنده بمونن. و اونها... چون که من سهمیه غذا نداشتم، چون که من... سهمیه اونها یک تکه نان بود- به اندازه ای که بتونه اونها رو تا وقت رفتن به کوره های جسدسوزی زنده نگهداره. و هر کدوم از اونها از تکه نانی که گرفته بودن یک تکه جدا می کردن و به من می دادن تا من زنده بمونم. و اونها می گفتند: "داوید، تو باید زنده بمونی و به همه دنیا بگی که چه اتفاقی افتاد."
وقتی رسیدیم، من از حال رفته بودم، من... جزو سه نفری بودم که از میان 150 نفر زنده موندم. بقیه... بقیه اونها همه مرده بودن. منوبلند کردن... یک نفر دستهام و یک نفر دیگه پاهام رو گرفت و پرتم کردن روی برانکارد... تا ببرنم به کوره جسدسوزی. همه رو می بردن اونجا... هدفشون این بود. و کسی که من رو می برد... به نحوی فهمید که دستم تکون خورد، فهمید که هنوز زنده ام. واسه همین زندگی خودش رو به خطر انداخت و من رو به بازداشتگاه برد. اونجا در واقع مثل حمام بود. و اونموقع من گیج بودم، واقعاً نمی دونستم کجام. فکر می کردم... وقتی در حمام به هوش اومدم و... فکر کردم که زنده نیستم. درست مثل این بود که رفتم اون دنیا. "این آدم ها اینجا چیکار می کنن؟ من کجام؟" و فکر کردم که... که... به کلی گیج شده بودم. حتی نمی تونستم حدس بزنم که کجام. و بعد یک نفر اومد بالای سرم و بهم گفت چه اتفاقی افتاده، گفت که "فقط چند ثانیه تا پرت شدن در کوره جسدسوزی فاصله داشتی، و اونها متوجه شدن که هنوز زنده ای." اونها گفتند: "تو اولین جوون با این سن و سال هستی که جون سالم به در بردی." بعد هم اونها من رو بردن و در بازداشتگاه خودشون مخفی کردن. وگرنه من حتی قرار نبود که اونجا باشم. من از نظر اونها شدم یک قهرمان. در آنجا پدرهایی بودن که می گفتن، خوب، اگه من تونستم نجات پیدا کنم پس ممکنه که بچه های اونها هم بتونن زنده بمونن. و اونها... چون که من سهمیه غذا نداشتم، چون که من... سهمیه اونها یک تکه نان بود- به اندازه ای که بتونه اونها رو تا وقت رفتن به کوره های جسدسوزی زنده نگهداره. و هر کدوم از اونها از تکه نانی که گرفته بودن یک تکه جدا می کردن و به من می دادن تا من زنده بمونم. و اونها می گفتند: "داوید، تو باید زنده بمونی و به همه دنیا بگی که چه اتفاقی افتاد."
آلمانی ها در سال 1944 شهر زادگاه داوید را که قبلاً ضمیمه مجارستان بود، به اشغال خود در آوردند. داوید به آشویتس تبعید شد و همراه پدرش به اردوگاه پلاشف انتقال یافت. او به اردوگاه گروس- روزن و رایشنباخ (لانگنبیلاو) فرستاده شد. از میان 150 نفری که با واگن های مخصوص حمل حیوانات به داخائو انتقال یافتند، فقط او و دو نفر دیگر جان سالم به در بردند. او بعد از راه پیمایی مرگ از اردوگاه اینسبروک به سمت خط مقدم جبهه جنگ بین ایالات متحده و سربازان آلمانی، آزاد شد.
US Holocaust Memorial Museum - Collections