United States Holocaust Memorial Museum The Power of Truth: 20 Years
Museum   Education   Research   History   Remembrance   Genocide   Support   Connect
Donate
دایرة المعارف هولوكاست

 

 

 

تاریخ شخصی

خایم انگل
متولد: 1916, برودزوف، لهستان

خایم از نقش خود در شورش سوبیبور می گوید [مصاحبه: 1990]

نسخه كامل:

دو نفر مأمورشدن یك آلمانی رو در دفتر اردوگاه بکشن. دقیقه آخر، یكی از اونها ترسید و جا زد. من اونجا بودم و قضیه رو شنیدم و می دونستم قبلاً ده– دوازه آلمانی كشته شدن. پس میدونستم... میدونستم کار سختیه. ما بایستی... اگه از اونجا فرار نمی کردیم کشته می شدیم. برای همین سلما یك چاقوی نوك تیز برایم آورد. گفتم كه می خوام برم. می دونین، در اردوگاه یک انباربود... برای نگهداری لوازم و همه چیزهایی که مردم با خودشون آورده بودن و ما نزدیک این انبار بودیم. برای همین سلما رفت اونجا و یك چاقو برداشت، چاقوی نوک تیز. چاقو رو به من داد. من با یک نفر دیگه راه افتادیم. فکر نمی کردم كه یك قهرمان بزرگم یا خیلی شجاعم، اما با خودم گفتم كه این دفاع از خوده و تنها راه زنده موندن. اگر این كارو را نکنم، ممكنه همه چیز خراب بشه. پس من... من به طور غریزی... چاره دیگری نبود. نمی شد تصمیم گرفت. فقط می شد واكنش نشون داد، به طور غریزی واکنش نشون داد و با خودم گفتم "بهتره کار رو تموم کنیم... بریم و کار رو تموم کنیم" و رفتم. با مردی كه در دفتر کار می کرد رفتیم و اون آلمانی رو كشتیم. با هر ضربه ای كه می زدم می گفتم، "این برای پدرم، این برای مادرم، این برای همه اون آدمها، همه یهودیایی كه کشتی." و من... چاقو از دستم در رفت... لیز خورد و خودم رو زخمی کردم.

دو نفر مأمورشدن یك آلمانی رو در دفتر اردوگاه بکشن. دقیقه آخر، یكی از اونها ترسید و جا زد. من اونجا بودم و قضیه رو شنیدم و می دونستم قبلاً ده– دوازه آلمانی كشته شدن. پس میدونستم... میدونستم کار سختیه. ما بایستی... اگه از اونجا فرار نمی کردیم کشته می شدیم. برای همین سلما یك چاقوی نوك تیز برایم آورد. گفتم كه می خوام برم. می دونین، در اردوگاه یک انباربود... برای نگهداری لوازم و همه چیزهایی که مردم با خودشون آورده بودن و ما نزدیک این انبار بودیم. برای همین سلما رفت اونجا و یك چاقو برداشت، چاقوی نوک تیز. چاقو رو به من داد. من با یک نفر دیگه راه افتادیم. فکر نمی کردم كه یك قهرمان بزرگم یا خیلی شجاعم، اما با خودم گفتم كه این دفاع از خوده و تنها راه زنده موندن. اگر این كارو را نکنم، ممكنه همه چیز خراب بشه. پس من... من به طور غریزی... چاره دیگری نبود. نمی شد تصمیم گرفت. فقط می شد واكنش نشون داد، به طور غریزی واکنش نشون داد و با خودم گفتم "بهتره کار رو تموم کنیم... بریم و کار رو تموم کنیم" و رفتم. با مردی كه در دفتر کار می کرد رفتیم و اون آلمانی رو كشتیم. با هر ضربه ای كه می زدم می گفتم، "این برای پدرم، این برای مادرم، این برای همه اون آدمها، همه یهودیایی كه کشتی." و من... چاقو از دستم در رفت... لیز خورد و خودم رو زخمی کردم.

در سال 1939، هنگامی که دوره مأموریت خایم در ارتش لهستان رو به پایان بود، آلمان به لهستان حمله کرد. آلمانی ها او را دستگیر و برای بیگاری به آلمان فرستادند. پس از مدتی، خایم به عنوان اسیر جنگی یهودی به لهستان فرستاده شد. سرانجام او را به اردوگاه سوبیبور فرستادند- جایی که سایر اعضای خانواده اش کشته شدند. در شورش سال 1943 در سوبیبور، خایم یکی از نگهبانان را به قتل رساند. او با دوست دخترش، سلما که بعدها با وی ازدواج کرد، موفق به فرار شدند. تا زمان آزادسازی لهستان توسط نیروهای شوروی در ژوئن 1944، یک کشاورز آنها را پنهان کرد.

— US Holocaust Memorial Museum - Collections

Copyright © United States Holocaust Memorial Museum, Washington, D.C.