United States Holocaust Memorial Museum The Power of Truth: 20 Years
Museum   Education   Research   History   Remembrance   Genocide   Support   Connect
Donate
دایرة المعارف هولوكاست

 

 

 

تاریخ شخصی

بنیامین (بن) مید
متولد: ورشو، لهستان

بن ماجرای سوختن محله یهودی نشین ورشو را در جریان شورش محله یهودی نشین در 1943 شرح می دهد [مصاحبه: 1990]

نسخه كامل:

تمام آسمان ورشو سرخ شده بود. کاملاً سرخ. اما شعله های آتش آنچنان اطراف محله یهودی نشین جمع شده بود که کل شهر را روشن کرده بود. هفته بعد، همان هفته یکشنبه نخل ریزان بود. بیش از این نمی توانستم... با خانواده ام در... در مخفیگاه باقی بمانم. من روز یکشنبه نخل ریزان از مخفیگاه خارج شدم و به "پلاک کراسینسکی" رفتم. آنجا یک کلیسا قرار داشت، یک کلیسای خیلی قدیمی و احساس کردم که برای من کلیسا امن ترین مکان است. به آن کلیسا رفتم و در مراسم عشاء ربانی شرکت کردم، کشیشی صحبت می کرد. حتی یک کلمه هم گفته نشد که آن طرف خیابان مردم در حال جنگیدن هستند و صدتا صدتا می میرند و آتش همه جا را گرفته. من درست مثل یک مسیحی خوب به تمام موعظه کشیش گوش دادم. در لهستان مرسوم است که بعد از مراسم مذهبی، کشیش بیرون می رود و در مقابل کلیسا می ایستد و با اهالی کشیش نشین سلام و احوالپرسی می کند... شاید در کشورهای دیگر هم همینطور باشد اما این مراسم در لهستان سنت است. کشیش با همه لهستانی ها سلام و احوالپرسی کرد و آن طرف خیابان چرخ و فلکی در یک زمین بازی قرار داشت و موسیقی نواخته می شد... و مردم کودکان را با لباس های قشنگ سوار چرخ و فلک می کردند. یکشنبه، یکشنبه نخل ریزان. و... موسیقی نواخته می شد و من میان آن گروه ایستاده بودم و به آن طرف بلوک نگاه می کردم، به آن محله یهودی نشین که در حال سوختن بود. گاهی یک نفر فریاد می زد: "نگاه کنید، مردم از روی پشت بام ها پایین می پرند." بقیه می گفتند: "یهودی ها را روی آتش سرخ می کنند." البته این فقط ترجمه آزاد از زبان لهستانی است. اما من هیچ حرفی نشنیدم که دلسوازنه و از سر همدردی باشد. شاید کسانی هم بودند که طور دیگری فکر می کردند اما من چیزی نشنیدم. و این برایم بسیارغم انگیز بود که می دیدم اینجا ایستاده ام و هیچ کاری از دستم بر نمی آید، که مجبورم نگاه کنم ولی نمی توانم اعتراض کنم و حتی نمی توانم خشم خود را ابراز کنم. بعضی وقت ها احساس می کردم که باید با آنها درگیر شوم... حتی اگر به قیمت جانم تمام شود، باید فریاد بکشم، اما این کار را نکردم. فریاد نکشیدم. هیچ کاری نکردم. فقط ناراحت شدم. اما آن صحنه احتمالاً تا آخر عمر از یادم نخواهد رفت.

تمام آسمان ورشو سرخ شده بود. کاملاً سرخ. اما شعله های آتش آنچنان اطراف محله یهودی نشین جمع شده بود که کل شهر را روشن کرده بود. هفته بعد، همان هفته یکشنبه نخل ریزان بود. بیش از این نمی توانستم... با خانواده ام در... در مخفیگاه باقی بمانم. من روز یکشنبه نخل ریزان از مخفیگاه خارج شدم و به "پلاک کراسینسکی" رفتم. آنجا یک کلیسا قرار داشت، یک کلیسای خیلی قدیمی و احساس کردم که برای من کلیسا امن ترین مکان است. به آن کلیسا رفتم و در مراسم عشاء ربانی شرکت کردم، کشیشی صحبت می کرد. حتی یک کلمه هم گفته نشد که آن طرف خیابان مردم در حال جنگیدن هستند و صدتا صدتا می میرند و آتش همه جا را گرفته. من درست مثل یک مسیحی خوب به تمام موعظه کشیش گوش دادم. در لهستان مرسوم است که بعد از مراسم مذهبی، کشیش بیرون می رود و در مقابل کلیسا می ایستد و با اهالی کشیش نشین سلام و احوالپرسی می کند... شاید در کشورهای دیگر هم همینطور باشد اما این مراسم در لهستان سنت است. کشیش با همه لهستانی ها سلام و احوالپرسی کرد و آن طرف خیابان چرخ و فلکی در یک زمین بازی قرار داشت و موسیقی نواخته می شد... و مردم کودکان را با لباس های قشنگ سوار چرخ و فلک می کردند. یکشنبه، یکشنبه نخل ریزان. و... موسیقی نواخته می شد و من میان آن گروه ایستاده بودم و به آن طرف بلوک نگاه می کردم، به آن محله یهودی نشین که در حال سوختن بود. گاهی یک نفر فریاد می زد: "نگاه کنید، مردم از روی پشت بام ها پایین می پرند." بقیه می گفتند: "یهودی ها را روی آتش سرخ می کنند." البته این فقط ترجمه آزاد از زبان لهستانی است. اما من هیچ حرفی نشنیدم که دلسوازنه و از سر همدردی باشد. شاید کسانی هم بودند که طور دیگری فکر می کردند اما من چیزی نشنیدم. و این برایم بسیارغم انگیز بود که می دیدم اینجا ایستاده ام و هیچ کاری از دستم بر نمی آید، که مجبورم نگاه کنم ولی نمی توانم اعتراض کنم و حتی نمی توانم خشم خود را ابراز کنم. بعضی وقت ها احساس می کردم که باید با آنها درگیر شوم... حتی اگر به قیمت جانم تمام شود، باید فریاد بکشم، اما این کار را نکردم. فریاد نکشیدم. هیچ کاری نکردم. فقط ناراحت شدم. اما آن صحنه احتمالاً تا آخر عمر از یادم نخواهد رفت.

بن یکی از چهار فرزندی بود که در یک خانواده یهودی متدین متولد شد. در اول سپتامبر 1939، آلمان به لهستان حمله کرد. بعد از اشغال ورشو توسط آلمان ها، بن تصمیم گرفت به شرق لهستان که تحت اشغال شوروی بود فرار کند. اما خیلی زود تصمیم گرفت نزد خانواده اش در محله یهودی نشین ورشو بازگردد. بن خارج از محله در یک گروه به کار گماشته شد و به مردم کمک می کرد تا به صورت قاچاقی از محله خارج شوند. ولادکا (فاگل) پلتیل یکی از اعضای سازمان مبارزان یهودی (ZOB) بود که توانست با کمک بن از محله خارج شود. او بعدها با بن ازدواج کرد. پس از آن، بن خارج از محله یهودی نشین به زندگی مخفیانه رو آورد و وانمود می کرد که یک لهستانی غیریهودی است. در شورش محله یهودی نشین ورشو در سال 1943، بن به همراه سایر اعضای سازمان زیرزمینی می کوشیدند تا مبارزان محله یهودی نشین را نجات دهند و آنها را پس از خارج کردن از طریق لوله های فاضلاب، در قسمت "آریایی" ورشو مخفی کنند. بعد از شورش، بن با تظاهر به اینکه فردی غیریهودی است توانست از ورشو فرار کند. پس از آزادی، او دوباره به پدر، مادر و خواهر کوچکش ملحق شد.

— US Holocaust Memorial Museum - Collections

Copyright © United States Holocaust Memorial Museum, Washington, D.C.